این دومین تجربهی سفر من با قطار است.اولین سفرم از تهران به سمنان بود. مسابقات ریاضی. اکنون برای اولین بار من و تو با هم همسفر شدهایم.تو خوابیدهای و من طلوع را به تماشا نشستهام.از اولین سفرمان فقط همان چند خط بالا را نوشتم. نمیدانم چرا.چند هفتهای میشود که بازگشتهایم.با کلوچهها و شیرینیهایی که دیگر در حال تمام شدن هستند.آرامتر از قبل شدهام. بااینکه در دلم کسی نشسته و مدام به وجودم چنگ میزند اما بغضها و دلتنگیهایم را کمی بیشتر مهار میکنم.هیچکس نمیداند در دلم چه رختی میشویند.از این کهنه دردی که دوباره سفرهاش وسط وجودم پهن شده است.امشب آرام بخشم را نوش جان کردم و بعد با تو به سخن گفتن مشغول شدم.امشب یکی از کوله بارهای سنگینم را زمین گذاشتم. احساس میکنم کمی آرامتر شدهام.صدای کسی را شنیدم که دوستش داشتم...................احساس انزجار میکنم. احساس میکنم تحملم تمام شده است.به زندگیهای دیگری فکر میکنم که میتوانستم در آنها باشم. شبیه دختری که در کتابخانهی نیمه شب، به حسرتهایش بازمیگردد و قسمتی از تمام آنها را زندگی میکند.میتوانستم در یک زندگی، منجم شوم. یا در دیگری، یک نقاش، حتی میتوانستم در یکی از زندگیهایم مادر باشم. یا اصلا ازدواج نکرده باشم...........باز هم صدا می آید. صدای فریاد.در سرم انگار کسی فریاد میکشد.من در اتاق ساعتها تنها ماندم و تو نیامدی.وقتی آمدی که دیر شده بود. جانم از تنهایی به لب آمده بود. و آنگاه چشمهایت را هم بستی و به خواب رفتی و من تنهاتر شدم.فردا هم تو خواهی رفت و من دیگر به تنها ماندن عادت کردهام.در خانهی کوچکمان قدم میزنم. خانه برایم شبیه زندان است.هیچ چیز شبیه گذشته نیست. نه تو، نه این خانه...نه حتی خودم.نه رنگ کردن بهمن ناتمام......
ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:59